تبليغاتX
آهای منم ...
 غریق
خسته ام خیلی ...

توان، انگیزه و راهی که برهاند مرا از این همه بی انصافی و تند روی و نامهربانی و کم ظرفیتی و ...

دست و پا زدن آخرش من را غرق کرد . . .

|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه یازدهم مهر 1388  |
 اعتراف
اول فکر میکنم بعد طنین اندیشه ام را درونم می شنوم بعد اصلاح میکنم بعد شنونده ای پیدا می شود و بعد کلمه را به اسارت می گیرم واینجا است که من حرف می زنم 

اول حسی در من جاری می شود بعد طعمش را در خودم احساس می کنم بعد جایش درونم تنگ می شود بعد من به دنبال راهی برای خلاص شدنش میگردم بعد حنجره ام ذق ذق میکند و بعد فوران صوت و اینجا است که من آواز می خوانم 

اول کفه ترازو از عدالت خارج می شود بعد مظلوم می شوم بعد خویشتن داری میکنم بعد به هر دری می زنم بعد دستم به جایی بند نمی شود بعد اعتراض میکنم بعد بغض گلویم را فشار می دهد و اینجا است که من فریاد میزنم 

 مطمئنا اول شرح داده است لابد بعد اصرار کرده است لاجرم بعدش سکوت کرده است ناچار بعد دردش آمده است حتما بعد مقاومت کرده است بعد دردش آمده است بعد بازهم دردش آمده است و اینجا است که آخرش اعتراف کرده است


|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه دهم مرداد 1388  |
  ...

 من دلم چی می خواد؟

یک بسته پاستیل رنگی که شکل کرم باشن دراز و کش دار ؟

یک بلیط اتوبوس برای ساعت 9 صبح که طولانی و بی صدا از پنجره عبور گوسفند ها رو تماشاکنم ؟

یک کتاب از ویتکنشتاین با پابرهنگی توی حیاط زیر سایه درخت زیتون؟

یک خواب آلودگی گیج کننده و بوی فالوده طالبی؟

...





|+| نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 ازمن بپرس ...
از من بپرس که به چه می اندیشی این روزها ؟

تا بگویمت که اندیشیدن جرات می خواهد

از من بپرس که هیچ خندیده ای این روزها ؟

تا نشانت بدهم آپسه زخم نیشخند ها را

ازمن بپرس حال امید را و بگیر سراغ خواهرش آرزو را

تا خبر افسردگی پسر همسایه را بدهم و بگویم که خواهرش وقت رفتن عکس سرزمین آرزو ها را برایت یادگاری گذاشت

ازمن بپرس که مادرم هنوز مرغ سحر را به همان زیبایی می خواند؟

تا بگویم که صدایش گرفته ...الله اکبر

ازمن بپرس قرص های قلبت را هنوز می خوری ؟

تا به یقین بگویمت که قلب ندا دیگر درد نخواهد گرفت . . .  هیچ وقت

ازمن بپرس بازهم روزهای وفات به حرمت حزن تاریخ سیاه می پوشی؟

  تا از تو هم بپرسم "بای ذنب قتلت"

از من بپرس حال باغچه را

سبز سبز ...

|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 سبز لبخند می زنم

صبح دوباره غرق شدم در نگاهش.... واقعا از پشت این مردمک ها همه چیز سبز دیده می شود؟به خیال پردازی خودم لبخند می زنم

پرده را کنار زدم پسر بچه همسایه دزدکی برگ های سبز تاک سرکشیده به دیوار را می چید ... می فهمد که دیدمش ... لبخند می زنم 

در آینه نگریستم دلم می خواست مثل چشم های مادرم باشد پشتش سایه ای می زنم به سبز روشن ... و از سر رضایت لبخند می زنم 

عقربه ها می دوند و نشان از تاخیر در بین ماشین هایی که بی اعتنا از پیش پایم می گذرند سبز رنگی من را باخود می برد آرام می شوم ...لبخند می زنم

موسیقی نه چندان دلپذیری از رادیو پخش می شود

سبز سبزم ریشه دارم       من درختی استوارم 

 کنار دستی ام می گوید "در این هیاهو همینش غنیمت است" به نگاهش گره می خورم  و لبخند می زنم 

از جا می جهم درپی ناسزاهایی که در هوا معلق است ،اضطرابی دردلم می افتد از دور پلیس سبز پوش می آید  و نزاع پایان می گیرد و لبخند می زنم

ایمل هایم را چک می کنم بعد از مدت ها از انجمن صلح سبز نامه ای دریافت کردم هنوز از یاد نرفته ام ...لبخند می زنم 

در بین انبوه نوشته ها و کاغذ ها برگه کوچکی توجهم را جلب می کند  که با خودکار سبز زیرش پاراف شده " موافقت می شود" دلم میریزد و لبخند می زنم

انتظارم را می کشد آن سوی خیابان، در شکیبایی اجباری ترافیک دلتنگ تر می شوم بالاخره سبز می شود می آید  و من لبخند می زنم 

از سبزی روپوش هایشان معلوم است که دختر دبیرستانی هایی هستند که از مدرسه خلاص شده اند  ،صدای بوق ممتدی من را از ماشین زمان پیاده می کند.یادش بخیر برایشان دستی تکان می دهم و لبخند می زنم.

پشت در پیرزن همسایه ایستاده با یک سبد سبزی خوردن تشکر میکنم میگوید دلت سبز دخترم لبخند می زنم.

از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم گروهی جوان ربانهای سبز رنگی به دست دارند می گویم آیندتان سبز و لبخند می زنم

|+| نوشته شده توسط ندا در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388  |
 توت قرمز

از پنجره نگاه می کنم و دل می سپارم به سکوتی که با هم به شنیدن صدای پیچیدن باد در بین برگ هایش خلق کرده ایم

نوازش سبک چیزی را بر شانه ام حس می کنم قل می خورد و می افتد روی کاشی ... رد پای سرخ حضورش را روی پیراهن نخی سفید رنگم معلوم است . گوشه لبخندم می کشد به شیطنت باریدن توت ها بر رخسارت

سبد را لبه باغچه می گذارم و با خودم عهد می کنم که تمام توت های ریخته روی زمین را جمع کنم یک دانه هم هدر نرود و جام جهانی توت چینی با تو برگزار می کنم

دست های ارغوانی ام را به خنکای آب می سپارم و به دستان تو که پاکی اش سرایت می کند به دستانم

مزه اش را در دهانم حس می کنم شیرین ... می دانم که مورد علاقه ات نیست . چند تا ترشش را سوا می کنم تا به مذاقت خوش باشد ...

من برایت یک سبد توت قرمز آوردم خفته در سبزی برگ ها...

  کجایی ؟؟؟

 آه گفته بودی که وقت نداری ... گفته بودی


|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه نهم خرداد 1388  |
 بی زمانی . . .

کمی به عقب تر بر می گردم

نگرانم؛یعنی ریشه های ارتجاع درونم جوانه زده ؟

به سراغ خودم میروم در صرف فعل ماضی

می ترسم ؛یعنی من ِ پیشرو را گم کرده ام ؟

طعم حسرت می دهد انگار گذر ثانیه ها

چه می شود ؟ یعنی گیرنده هایم بوی امید را نمی فهمند؟

در نقاشی گذشته ها شکل تقدیر میکشم و  رنگ توجیه می زنم

می گردم ،یعنی رسم اختیار را فراموش کرده ام ?

به دنبال لحظه تبدیل زمان به گذشته هستم؛  همان جایی که اندیشیدن به گذر در گرو تمام شدن ثانیه ها نیست .

این فکر ها را بگذار باشد تا همان لحظه بی زمانی . . .


|+| نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
  یادم . . .

رشته نخ قرمز رنگی به بند انگشتم گره میزنم که باز بگویدم تابیده شده تاروپودم از فراموشی

هر روز چیزی در مورد آلزایمر میخوانم و درونم را به دنبال کشف نشانه ها مرور می کنم که مبادا یادم برود

دست به دامن هزاران واسطه می شوم که همه نقش حافظه جانبی را بازی می کنند .شندیده ام که160 گیگ اش هم به بازار آمده

می نویسم که خاطره ها از خاطرم نروند 

بازی می کنم "یادم تو را فراموش" که رنجش را نکشم 

انسان چه معنی می داد ؟

                 یادم نمی آید !!!

|+| نوشته شده توسط ندا در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388  |
 تقدیم به ....

چه چیزی را تقدیم کنم ؟

چند سطر شعر ،پایان نامه ،یک قطعه جواهر یا لحظه های بی برگشتی که بی ادعا سندش به نام می خورد؟

چه طور تقدیم کنم ؟

دریک جمع با شکوه ،پشت تریبون و با صدای رسا یا در سبد خلوص دیدگانی که بی صدا معتقدند ؟

به چه بهانه ای تقدیم کنم ؟

مراسم بزرگداشت ،سالروز تولد یا همچنان قاعده حضور بی بهانه پابرجاست؟

دفتر ی از خاطرات راگشود که در اولین سپیدی اش نگاشته بود

                                                   "این تنها چیزی بود که هنوز تقدیمت نکرده بودم"

|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  |
 سرگیجه
سرم گیج می رود ، خفیف و مسحور کننده
در این سرگیجه سکر آور همه چیز قطعیتش را از دست می دهد
سرگیجه یعنی لغزش مکان ،
پاره شدن یکی از بند های تنم به ماده
در لحظه های بی وزنی و چرخش کمتر می اندیشم به دلایل
شاید راحتر بخندم
سرم که گیج می رود شتاب زدگی رخت می بندد، آرام تر پا می نهم بر پهنه زمین
و غرور نیز هم .... که برای برخاستن دست به دامن حائل ها می شوم و قیم مجاز است.
سرگیجه که می آید تعادل را می ستایم ، برابری نسبت ها
طعم لحظه های پیش از پرواز باشد شاید ،
نکند بوی سقوط می دهد این سرگیجه


سرم گیج می رود . . .
|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 چه می شود ؟

ما را چه می شود  ای تک سوار شیرین فام

که خط وصل ِ فصل و جدایی گشته حدیث این ایام


حرمت سکوت شکسته ایم و اعتبار جرعه و جام

روا نباشد خرقه ترس و تردید بر تندیس این عیار

|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 امروز

دیشب به خواب عمیقی رفتم اگر چه سرشار بودم از افکار . . .

بعد از مدت ها امروز اول چشم باز کردم و بعد فکر کردم .

خیلی چیز ها مهم نبودند ، خیلی فکر ها مجوز رسوخ به درون را دریافت نکردند و خیلی های دیگر اسباب دلهره ام نشدند ؛ بر خلاف همیشه 

قرار نبود همه چیز بهترین باشد ، آزادش گذاشتم که به دل بگیرد اگر خواست ،از تلاش هایم برای زنده نگه داشتن همه چیز به هر قیمت ،خبری نیست.

کمی راحت تر غروب را خواهم پذیرفت و شاید ماهرانه تر مساله نبودن ها و فرضیه نشدن ها را حل کنم .

امروز اندکی آسوده تر زیر یوغ روزمرگی مزرعه عمر را شخم میزنم . . .

|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
  از نو
دوباره از نو به انتظار طلوع خورشید خواهم رفت
دوباره ازنو برای ثانیه ها احترام قائل خواهم شد
دوباز ازنو دلهره دیدار را مزه مزه خواهم کرد
دوباره از نو درختچه صبر را آبیاری خواهم کرد
دوباره از نو دست به دامن بهانه ها خواهم شد برای زیستن برای ماندن
دوباره از نو غنیمت خواهم شمرد لحظه های بودن را
دوباره از نو افسار خواهم زد به دهانه فریاد
دوباره از نو پیراهن آبی خواهم پوشید و با آواز قناری خواهم رقصید

از سر می گیرم ترد تردید را ...
دوباره از نو تبعید خواهم کرد بی قراری را به نقطه کور سرزمین آرامش
 دوباره از نو می خواهم ...


|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 میان رفتن و ماندن
میان رفتن و ماندن

روز هم به تردید می افتد که فلق می زاید 

شیفته ی شفافیت خویش

میان رفتن و ماندن 

سرما هم به تردید می افتد که بهار می آید

فاخر به طراوت خویش

میان رفتن و ماندن

دل هم به تردید می افتد که عشق می آید 

بالنده به اصالت خویش

|+| نوشته شده توسط ندا در دوشنبه دهم فروردین 1388  |
 درختی در درون

درختی در سرم رویید

درختی در درونم

ریشه هایش:رگها

شاخه هایش:اعصاب

اندیشه ها:شاخ و برگ در هم گره خورده اش

نگاهت این درخت را شعله ور می کند

روز طلوع می کند در شب پیکر.

آنجا در اندرونم ،در سرم، درخت سخن می گوید

نزدیک تر بیا،-صدایش را می توانی شنید ؟

|+| نوشته شده توسط ندا در جمعه هفتم فروردین 1388  |
 
 
بالا