صبح دوباره غرق شدم در نگاهش.... واقعا از پشت این مردمک ها همه چیز سبز دیده می شود؟به خیال پردازی خودم لبخند می زنم
پرده را کنار زدم پسر بچه همسایه دزدکی برگ های سبز تاک سرکشیده به دیوار را می چید ... می فهمد که دیدمش ... لبخند می زنم
در آینه نگریستم دلم می خواست مثل چشم های مادرم باشد پشتش سایه ای می زنم به سبز روشن ... و از سر رضایت لبخند می زنم
عقربه ها می دوند و نشان از تاخیر در بین ماشین هایی که بی اعتنا از پیش پایم می گذرند سبز رنگی من را باخود می برد آرام می شوم ...لبخند می زنم
موسیقی نه چندان دلپذیری از رادیو پخش می شود
سبز سبزم ریشه دارم من درختی استوارم
کنار دستی ام می گوید "در این هیاهو همینش غنیمت است" به نگاهش گره می خورم و لبخند می زنم
از جا می جهم درپی ناسزاهایی که در هوا معلق است ،اضطرابی دردلم می افتد از دور پلیس سبز پوش می آید و نزاع پایان می گیرد و لبخند می زنم
ایمل هایم را چک می کنم بعد از مدت ها از انجمن صلح سبز نامه ای دریافت کردم هنوز از یاد نرفته ام ...لبخند می زنم
در بین انبوه نوشته ها و کاغذ ها برگه کوچکی توجهم را جلب می کند که با خودکار سبز زیرش پاراف شده " موافقت می شود" دلم میریزد و لبخند می زنم
انتظارم را می کشد آن سوی خیابان، در شکیبایی اجباری ترافیک دلتنگ تر می شوم بالاخره سبز می شود می آید و من لبخند می زنم
از سبزی روپوش هایشان معلوم است که دختر دبیرستانی هایی هستند که از مدرسه خلاص شده اند ،صدای بوق ممتدی من را از ماشین زمان پیاده می کند.یادش بخیر برایشان دستی تکان می دهم و لبخند می زنم.
پشت در پیرزن همسایه ایستاده با یک سبد سبزی خوردن تشکر میکنم میگوید دلت سبز دخترم لبخند می زنم.
از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم گروهی جوان ربانهای سبز رنگی به دست دارند می گویم آیندتان سبز و لبخند می زنم
|
+| نوشته شده توسط
ندا در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388
|